جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

* مسافر قطاری هستم که هیچ ایستگاهی ایستگاه من نیست.
* تعادل را دوست دارم، چه در ترازوهای کفه ای چه الاکلنگ‌ بچه ها.
* به روح ایمان دارم و اینکه می تواند روشن و شفاف باشد.
* چیزهای ساده را دوست دارم: مثل مدادتراش، دوچرخه و ساعت شنی

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

نظرات اینجا برایم خیلی خاصند. هر چند ماه یک بار، یک نظر جدید برایم می آید. ولی همان نظر جدید برایم دلنشین است. حس میکنم کسی می خواند من را، بدون اینکه نوشته هایم را در چشم هایش فرو کرده باشم یا هر روز ده بار برایش وقت و بی وقت تبلیغ کرده باشم. یکبار هم یکی از دوست هایم از من پرسید: آدرس وبلاگت را می دهی؟ گمش کرده ام. من تا قبل از آن نمی دانستم می خواند وبلاگم را. ولی حرفش را خیلی دوست داشتم. همیشه با خودم میگویم: کاش آن لحظه تکرار شود و تو یکهو پیام بدهی و وبلاگم را بخواهی. خب همین چیزهای کوچک دنیا را بهتر میکند وگرنه چیزهای بزرگ مثل کمونیست و انرژی اتم و جنبش ها، گند میزند به تمام دنیا. 

همیشه وبلاگ راهب تبتی و سنجاقک را می خوانم و هربار من را می برد به جایی که دوستش دارم.نمی دانم کلماتش چطور پشت هم جفت می شوند که من یاد چیزهایی می افتم که دلم برایشان خیلی تنگ می شود. مثلا همین الان دیدم نوشته: "تفریحاتم این است که با بچه ام کف آشپزخانه هویج بجویم" و من همان جا به اشراق می رسم. از خودم بی خود می شوم. من میفهمم منظورش چیست و حرف هایش از کجا می آیند. راستش این روزها همین حس را دارم. دوست دارم کم کم از گوش دادن به چوب های مبل مورد علاقه ام دست بردارم و به جویدن هویج در کنار دیوار برسم. این روزها رویای هیمالیا به جانم افتاده. نه اینکه از اورست یا کی دو بروم بالا،نه! اینکه از دور بنشینم و وقار کوهستان را ببینم.سنگینی سکوتش و جریان روحش را ببینم. کوهنوردی یعنی همین که به پای قله ی مورد علاقه ات برسی و آرام بنشینی و به نشستن کوه گوش دهی. وگرنه هیچ وقت هیچ کسی به هیچ قله را فتح نکرده است.

*

آدرس وبلاگ راهب تبتی و سنجاقک را نمی دهم، خودتان این عبارت را گوگل کنید و بهش برسید. اینطوری با شکوه تر است.

من هیچ وقت نشده که در چشم های سایلین نگاه کنم و بهش بگویم که عاشقش بودن چقدر حس قشنگی است.هیچ وقت نشده بتوانم نشانش بدهم که برای شنیدن صدایش یا دیدن آمدنش، چقدر لحظه ها را شمرده ام. سایلین من از همان هاییست که آدم از بودنش سیر نمی شود و همیشه احساس میکند کاش کمی هم بیشتر مانده بود. زندگی من اشتباه های زیادی دارد. پر است از آدم های غلط و هدف های عجیب غریب و میانبر هایی که ندیدمشان. اما سایلین فرق دارد. هیچوقت به اینکه رفتم دنبالش و تمام راه را باهم "باور کن" گوگوش را گوش دادیم شک نکرده ام.

خیلی وقت ها حس میکنم معلق هستم.حس میکنم در خودم نیستم.بیرون از خودم،خودم را می بینم.احساس میکنم وزنی هم ندارم. حس خیلی خوبی ست.دست خود آدم هم نیست.یکهو می آید سراغم. بعضی وقتها توده هایی را دور سر آدمها میبینم. همیشه از کنارش رد می شوم اما بعضی ها بدجور فشارم می دهد.همین امشب که برمیگشتم، باران میبارید؛ کلاه کاپشنم را روی سرم کشیده بودم که یکی از کنارم رد شد.نگاهش کردم و قدم هایم ایستادند.برگشتم و راه رفتنش را نگاه کردم.همانطور ایستاده بودم و انگار چیزی تمام نیروی من را بخواهد بمکد. نمی دانستم کیست.یک مرد چهل و چند ساله با موهای جو گندمی و چشم های ریز و قد متوسط بود اما یک چیزی سر جایش نبود. با خودم فکر کردم:این آدم با این حسی که من دارم می تواند برود به یک سوپر مارکت، چندتا آب بخرد با کیک و یک بسته نان و تخم مرغ.سوپر مارکت هم خیلی راحت جنس هایش را در کیسه بگذارد و هیچ کس نفهمد که این ها را به کدام قربانی اش که در زیرزمین خانه اش یا باغی خارج از شهر حبس کرده می برد. شاید بچه ای چند ساله باشد و یا دختری که اتفاقی سوار ماشینش شده بود. با خودم فکر میکردم بعضی وقت ها آدم های کناری ما می تواند همچین آدمی باشد و یا شاید بیشتر از این هم باشد.

بعضی وقتها آدم کناری ما میتواند کسی باشد که همین چند دقیقه پیش به پسر هفده ساله اش گفته: نگران هیچ چیز نباش، فقط دلت را نگاه کن و ببین دوست داری چیکار کنی. و همین حرفش تنها حرفی بود که یک نفر برای ادامه ی زندگی اش لازم داشت. عیب من هم همین است. فقط آدمهایی تحت تاثیرم قرار میدهند که یک بلایی دور سرشان میچرخد.آدم های خوب را نمیشناسیم که برویم و بگوییم این دنیا به تو نیاز دارد.کار خاصی لازم نیست بکنی.فقط باش،همین بودنت بهترین چیز برای دنیاست.