جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

* مسافر قطاری هستم که هیچ ایستگاهی ایستگاه من نیست.
* تعادل را دوست دارم، چه در ترازوهای کفه ای چه الاکلنگ‌ بچه ها.
* به روح ایمان دارم و اینکه می تواند روشن و شفاف باشد.
* چیزهای ساده را دوست دارم: مثل مدادتراش، دوچرخه و ساعت شنی

چه زندگانی  ها کردیم و چه دردها کشیدیم‌. اما شهریور ماه برایم به قشنگیِ خورشید درخشید و در من جوانه ای تازه متولد شد‌. 

فردا یکی از مهم ترین روزهای زندگیم از راه می رسد‌ و من نمیدانم این پست را پاک خواهم کرد تا دیگر بخاطر نیاورم‌ این روزی را که با  شکست برایم گذشت و یا این پست را همیشه با لحن افتخارآمیزی‌ برای خودم خواهم خواند‌. هر شب که میخواهم بخوابم، آرزو میکنم فردا شکل دیگری از من بیدار شود اما این اتفاق نمی افتد‌. از اتفاقات عجیب زندگی ام همین دوشب‌ است که برایش پشت سر هم عر‌ زدم و او هر بار سعی میکند به شکل محترمانه ای بگوید که از من بعیدست‌ این قدر عجیب باشم. و یکی هم کتابم است که دارم تند تند مینویسم و دلم میخواهد آن قسمتی را که "بیشن" دوستش‌ را با تیروکمان‌ زد و میان برف ها گمش‌ کرد را خیلی خنده دار تر بنویسم‌. 

وقتی بچه بودم، مادرم که جایی می رفت، می گفتند: رفته چیپس بخره و بیاد‌. خیالم راحت میشد که کاری داشته و برمی گردد‌ و همیشگی نرفته از پیشم. چطور ممکن است کسی را که فکر میکردی رفتنش‌ محال است، تو را رها کرده باشد‌. شهریار در شعر خان ننه‌ می گوید که گفتند تا تو قرآن را حفظ کنی، مادرت‌ برمیگردد‌ پیشت‌. برای مادرش نامه می نوشت و می گفت برای من سوغاتی هم بیاور اما میگوید: هربار که نامه می نوشتم، چشم های آقاجون‌ پر می شد‌. 

اما از سبلان هم بنویسم که مهم ترین حادثه ی تابستان و حتی بهارم بود‌. سنگ محراب را که رد کردم داشتم گریه میکردم. به دریاچه که رسیدم، انگار به بهشت رسیده باشم. هنوز هم دلیل گریه هایم را نمیدانم. شاید خیلی خوشحال بودم و شاید هم چون به آرزوی چند ساله ام که دیدم سبلان بود، رسیده بودم. شبش را آنقدر آسمان را تماشا کردم که گردنم‌ درد گرفته بود. آنقدر ستاره در آسمان بود که سیاهی اش دیده نمیشد. ستاره های دنباله دار و شهاب ها را هم دیدم. من تا حالا چیزی به آن قشنگی ندیده بودم. تجربه ی بهشت برای من در آن کوهستان بزرگ اتفاق افتاد‌. 

یک باور قدیمی چینی‌ می گوید: هرکسی که سایه اش را نبیند، تا شش ماه میمیرد‌. امروز روی سنگ های مرمر‌ِ یک ساختمان قدیمی سایه ی خودم را ندیدم و سایه ی مردی که از کنارم می گذشت را بوضوح‌ می دیدم‌. یاد این باور چینی افتادم و عجیبست‌ که دلم آرام شد‌؛ نمیدام‌ به چه چیزهایی فک کردم اما یادم هست که یک جایی میان این افکار درهم و برهم، خدا را هم شکر کردم. من بخاطر مرگم از خدا تشکر می کردم‌. بعد از پانزده سال مطالعه ی آکادمیک و کار حرفه ای در روانشناسی، نمی دانم این حالت، نشانه ی وجود افسردگی عمیقست‌ یا نشانه ی خستگی و فرسودگی از آن چیزی که تا امروز زندگی کرده ام‌.

در لحظه ی مرگ، همه چیز مثل سکانس هایی‌ که در پرده ای قدیمی می تابند‌ از جلو چشم هایمان‌ می گذرند‌. خیلی به آن فیلم فکر میکنم؛ چه چیزهایی از مقابل چشم هایم عبور خواهند کرد؟ دوست دارم اولین باری که پارنی بدون هیچ دلیلی‌ با دست هایش خیلی کوچکش آمد و زانوهایم‌ را بغل کرد را ببینم، یکبار دیگر رودخانه خیاو‌ را ببینم بین آن دره‌ ی بهشتی که فقط من بودم و کوه های سبلان‌ بود و قله ی آیقار‌ و رودی که از میانش میگذشت‌. تیروردی، گربه ی مشکی‌ سفیدم‌ بود که از زیر چرخ های ماشین بیرون کشیدم‌؛ تیروردی‌ را با عشقی بی نهایت بزرگ کردم و دوست دارم آن لحظه هایی را که روی گردنم می نشست و غرغر‌ میکرد را ببینم. موتور سواری هایم در شب، روزی که "یومی" را خریدم، روزی که استادسین‌ را دیدم که موهای سفید و بلندش را باد جابجا‌ میکرد، آن خاطره ی زیبای‌ دشت مغان و جایییکه مهتاب گفت: به تو افتخار میکنم که برادرم‌ هستی...

من این لحظه ها را یکبار دیگر هم میبینم و بعد میروم‌ به جاییکه بهترست‌ بروم. برای من روی لبه های سی سالگی، اینچنین آماده شدن برای مرگ، خوب نیست‌. گاهی وقت ها دردی سراغت‌ می آید و به طرز فجیعی‌ آزارت می دهد‌. اما کم کم تو عادت می کنی به بودنش‌. آن درد همچنان با همان فشار بر تو اثر میگذارد‌ اما تو از درد کشیدن خسته ای و عادت کرده ای به این دردِ همیشگی. من درد دارم و این درد را کسی نتوانست خاموش کند‌. حس میهمانی را دارم که بعد از روزها سفر وقتی به مقصد رسیده است، با خودش میگوید: کاش نمی آمدم!

از وقتی ترلان رفت، دیگر نتوانستم به کسی بگویم: "دوستت دارم". وقتی ترلان بود، صبح که بیدار می شدم، قبل از خداحافظی ها، وقتی میدیدمش‌، وقتی دستش را میگرفتم و خیلی وقت های دیگر می گفتم این حرف را‌. وقتی سوار ماشین می شد، اولین چیزی که به فکرم می آمد، زیبایی اش بود و همان جا بود که می گفتم: "خوشگل شدی" بعضی وقت ها هم ازش میپرسیدم:" از اینکه خوشگل ترین دختر دنیایی‌ چه حسی داری؟" اینجور وقت ها از خوشحالی سرش را چندبار تکان میداد و بعدش میخندید‌. گونه هایش می آمد بالا و لب هایش تا آخرین جاییکه‌ جا داشت کشیده میشد‌.

 آهنگ بوی گندم داشت پخش میشد‌:"بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال تو... نگاهم‌ به پوشه ی عکس هایم با ترلان افتاد‌‌. همه ی عکس هایمان از اولین روزی ک دیدمش‌ آنجاست‌. اولین روز خجالت کشیدیم عکس بگیریم و من از شیشه ی باران زده ی ماشین که بخار کرده بود و بسته ی پاستیل، شکلات و جعبه ی کادویی که برایش گرفته بودم، عکس گرفتم. از آن عکس تا آخرین عکسمان‌ آنجاست‌. روی یکی از عکس های ترلان زوم کردم‌. چشم هایش را آنقدر زوم کردم که تمام صفحه ی گوشی ام را گرفت. زیر لب گفتم: غیر از این چشم های سیاهِ حیرت انگیز، مگر می شود کسی را دوست داشت؟!

دختربچه را روی یک سنگ بزرگ نشانده اند و از پیشانی اش خون میزند‌ بیرون‌. در تنگه ای هستیم که آب سردی از وسطش رد می شود و آخرش‌ به آبشار قشنگی میرسد‌. خودم را پیش دختربچه می رسانم‌.کوله ام را روی سنگ دیگری میگذارم‌. پدر و مادرش‌ که دستپاچه‌ هستند، از نزدیک شدن من آشفته می شوند اما من حرفی نمیزنم‌. دنبال کیف امداد میگردم که معمولا چون استفاده ای ندارد، در کف کوله ام هست‌. مادرش وقتی کیف را می بیند، تعجب میکند. از بتادین‌ و گاز استریل‌ تا نخ بخیه و سوت نجات‌ و کیت‌ بقا‌ در طبیعت، چخماق و پاراکورد، داخلش‌ هست‌. به شوهرش میگوید: این خیلی مجهز است‌ و شوهرش می گوید: اینها‌ کوهنوردند‌ ؛ همه چیز دارند‌ همراهشان. به دختربچه‌ میگویم: الان کاری میکنم که یکهویی‌ درد پیشانی ات تمام شود و پنبه را به پیشانی اش میزنم‌، شروع میکنم به پانسمان کردن و خونریزی‌ تمام می شود‌.

چند ساعت می گذرد‌. ظهر است؛ خورشید وسط آسمان است. من زیر درختی نشسته ام؛ کنار رود و با صدای آب چرت میزنم‌. صدای پایی را می شنوم که دوان دوان به سمتم‌ می آید‌. می گوید: "عمو پیشونیم خوب شد‌ دیگه خون نمیاد" می گویم: آبشار قشنگ بود؟ می گوید : خیلی‌. از تما‌م‌ شدن درد پیشانی اش خوشحال است و میخندد‌. می گوید: "من یک فرشته دارم که آرزوهامو برآورده میکنه؛ توام‌ یکی از آرزوهاتو‌ بگو به فرشته م بگم برآورده کنه‌" می گویم: "مطمئنی برآورده میکنه؟" می گوید:" بله، بله‌، همشونو‌" گفتم: "پس به فرشته ت بسپار خیلی مواظب ترلانِ من باشه‌." وقتی داشت می رفت، با خودم گفتم: کاش آرزو میکردم فرشته اش ترلان را دوباره برای من بیاورد‌. اما دیر شده بود‌. دختربچه خیلی از من دور شده بود و حتمن فرشته آرزویش را خیلی وقت بود که برآورده کرده بود‌ و من ازاینکه یک فرشته مواظب ترلانم باشد، خوشحال تر بودم.

*آهنگ امشب: هیچ چیزی بعدِ رفتنت‌ بهم کمک نمی کنه.

به سال پیش فکر میکنم؛ به سالی که با تمام دردهایش گذشت؛ روزهای خوبش از جلو چشم هایم می گذرند و روزهای بد هم‌. به تنهایی هایم فکر میکنم. به زندگی فکر میکنم که اینقدر ساده از کنار ما می گذرد‌. به آدم هایی فکر میکنم که برایم بدترین شدند‌؛ تمام تلاششان‌ را کردند که بد باشند؛ خسته ام کنند از زندگی کردن. به آدم های بی نظیری هم فکر میکنم که به زندگی ام آمدند‌. به حرف های خوبشان فکر میکنم که مثل بوی شمعدانی هستند در هوای گوشم. به محمد فکر می کنم که یک روز گفت: "خیلی ها به طبیعی ترین شربتِ توت یا شاتوت، آب قاطی میکنند که بتوانند‌ قورتش‌ دهند‌؛ این آدم ها با یک عشقِ خالص هم همین کار را میکنند. اگر عاشقشان‌ شوی آنقدر کج اخلاقی میکنند، آنقدر آب اضافه میکنند به دلت که خودت هم خودت را نشناسی. خیلی ها عشق را نمی فهمند و این دلیل دردیست که می کشی. تو عاشق کسی بودی که هیچ تعریفی از عشق نداشت، جز نیازهایش"

این روزها مثنوی میخوانم؛ چقدر عاشق شعرهایش هستم... دلم میخواست همه ی آنها را حفظ کنم. یک جایی از مثنوی نوشته بود: مثل کسی که شمع را فوت میکند و خاموش می کند، درد های ما هم کسی را میخواهد که فوتش‌ کند‌ و خاموش شوند‌. تولدم را چند نفری یادشان بود‌. به آنها هم سپردم که استوری نکنند‌ عکسم را. گفتم: هر کسی که یادش نیست، همان بهتر که یادش نباشد‌. اینطوری مجبور نیستم برای تبریک های الکی، جواب های الکی داده باشم‌. و اما آرزو: امسال نوشتنی تر باشد، خاطره انگیز و رویایی...

یه افسانه ی قدیمی هست، میگه درخت ها تنها ترین موجودات دنیان، اونا حتی اگه عاشق هم دیگه بشن، بازم به هم دیگه نمی رسن‌ و نمیتونن‌ همدیگه رو بغل کنن‌. یبار درخت رفت پیش خدا گلایه کرد از تنهایی هاش‌ و خدا هم گفت: من کاری میکنم ازین به بعد همه ی کساییکه‌ عاشق هم میشن‌ بیان پیش تو و تو هیچ وقت تنها نمیمونی‌. ازون موقع لک لک ها وقتی عاشق شدن رفتن رو درخت لونه ساختن، سنجاب ها روی درخت هم دیگه رو بغل کردن و قناری ها برای همدیگه آواز خوندن. قدیما هرکسی که عاشق میشد، عشقشو‌ ورمیداشت، میرفتن زیر یه درخت‌ همدیگه رو می بوسیدن‌ و یه روبان قرمز به درخت می بستن‌. اینطوری درخت تنهایی رو از اونا‌ می گرفت و عشقشون‌ رو همیشگی می کرد‌.

از وقتی ترلان رفت، من هرکسی رو که دیدم عاشقه، بهش گفتم یه درخت قدیمی پیدا کنین، زیرش همدیگه رو ببوسین و یه روبان قرمز بهش ببندین.  درخت ها موجودات مقدسی ان... از زمین وصل میشن به خدا‌. حتمن به درخت بسپارین‌ که مواظب عشقتون‌ باشه‌. من اگه این افسانه رو قبلا شنیده بودم، همه ی روبان های قرمز‌ دنیا رو به همه ی درختا می بستم؛ مانیل میگه: چرا بعضی وقتا زل میزنی یجا‌. میگم: اون وقت ها یعنی اینکه یاد ترلان افتادم. میگه: مرور کردنِ اون برات خوب نیست؛ نه اشتهایی برات مونده و نه اشتیاقی برای کارهای جدید‌. من انکار کردم ولی مانیل گفت: یه نگاه به پلی لیستِ گوشیت بندازی‌ میفهمی من چی میگم.

با ترلان در مسیر یک پیاده روِ طولانی قدم میزدیم، سر راهش گلخانه‌ ای هم بود که همیشه می رفتیم و گلدان هایش را نگاه می کردیم‌. آن وقت ها ایمان داشتم ترلان تا همیشه با منست‌. برای همین گل ها را بیشتر تماشا‌ میکردم‌. هر روز موقع برگشتن به خانه، آن پیاده رو را که حالا خالی و بی جان است، نگاه میکنم. گاهی وقت ها خودم و ترلان را در ساعت هفت عصر میبینم‌ که آنجا قدم می زنند‌. با خودم فکر می کنم کاش آن روز ها ترلان را بیشتر از گل ها نگاه می کردم‌؛ حالا دیگر گل ها هم تماشای‌ زیادی ندارند‌ برایم.

شعری از شهریار را مدام میخوانم این روزها؛ این را با ترکیبی از دلتنگی، حسرت و عشق بخوانید‌.

  "هرکس سنه اولدوز‌ دسه، اوزوم‌ سنه‌ آی دمیشم"

*دلم میخواهد - ماه ِ من-  هرجاییکه هست آنقدر احساس خوشبختی کند که همه بگویند، این دخترِ خوشحال از کدام کتاب قصه بیرون آمده.

بزرگترین شکل دوست داشتن این است که وقتی عشقش در تمام ذره های قلبت جریان دارد، از زندگی اش کنار بروی، چون فکر میکنی بدون تو می تواند خوشبخت تر باشد و یا فکر کنی، حضورت باعث تشویشی‌ در زندگی اش شود‌‌. من عشق های زیادی را دیده ام که با التماس و اصرار برای باهم بودن، از بین رفته اند؛ در این عشق ها خودخواهی زننده ای وجود دارد، به فراموشی سپرده می شوند، چون داد می زنند یا با من باش یا در بدترین شکلِ زندگی بمیر‌. اما عشق هایی که حتی جدایی هایشان هم با فداکاری ِآمیخته باشد، مقدس ترین و واقعی ترین شکل هایی از عشق است که دنیا می تواند به خود ببیند‌. 

مانیل گفت: آنروز دستم درد گرفته بود اما دلم می خواست باز هم والیبال بازی کنیم‌. گفتم: مانیل چه روزهایی داشتیم‌. من در بدترین روزهای زندگی ام تو را دیدم و تو آرامش بزرگی بودی در این گردبادِ من‌. همانروز بود که نوشتم: نباید کسانی را که در روزهای سختمان‌ کنارمان‌ ماندند و تحمل کردند‌ تلخی های ما را، فراموش کنیم‌. این روزها خوبم! مثل بذر کوچکی هستم که اولین جوانه هایش دیده می شوند‌. مانیل من را گوش می دهد‌ و این بهترین اتفاقیست‌ که میتواند برای من افتاده باشد‌. گفتم: مانیل زودتر برگرد‌؛ تو که نیستی احساس میکنم این شهر یک چیزی کم دارد‌. 

با پارنی روی‌ لبه ی سکو‌ نشستیم‌. گفتم: پارنی ماه را میبینی؟ ستاره ها را هم نشانش‌ دادم‌. گفت: میخوام برم خونه ی ماه‌. گفتم: ماه خیلی دوره‌. شاید اگه بزرگ شدی، واقعا بتونی روی ماه قدم بذاری‌. باد میخورد به موهایش و چشم هایش را می بست‌. آسمان را تماشا میکرد‌. من تا حالا این حجم از اشتیاق را برای دیدن آسمان ندیده بودم‌. فردایش گفت: ماه چرا نیست؟ گفتم باید صبر کنیم‌. تا نصف شب صبر کردیم و ماه آمد و باز دلش میخواست به خانه ی ماه برود‌. مریخ را هم نشانش‌ دادم؛ اما دلش میخواست آن کره ی بزرگ نارنجی را ستاره صدا بزند‌ تا مریخ‌.