جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

* مسافر قطاری هستم که هیچ ایستگاهی ایستگاه من نیست.
* تعادل را دوست دارم، چه در ترازوهای کفه ای چه الاکلنگ‌ بچه ها.
* به روح ایمان دارم و اینکه می تواند روشن و شفاف باشد.
* چیزهای ساده را دوست دارم: مثل مدادتراش، دوچرخه و ساعت شنی

اما لحظه ای که روبروی هم نشستیم‌ و من آفوگاتو یا گلاسه ام را هم می زنم، اگر آسودگی در نگاه تو نشسته باشد و من یکی از داستان هایم را که معمولا کتابفروشیِ نبات است را تعریف بکنم، قصه ی من با تو شروع می شود‌. اگر مدتی گذشت و تو از کتابفروشی نبات، یخبندانِ کوه سهند، انشاهای کلاس پنجم و ماجرای مصطفی، چیزی نشنیده باشی، حتمن تو را باور نکرده ام و این یعنی من به تنهایی ام کشیده می شوم و هرروز بیشتر گم می شوم‌. 

 چندروز قبلش من در میان دشت سرسبزی بودم و از کنار آبشارهای خیلی بلندش گذشته بودیم‌. تا چشم کار میکرد نسترن های وحشی بود و درختان چنار‌. برای دوستم حرف زدم از اینکه چطور میتوانیم خوشبخت باشیم. خیلی از ماها زندگیمان‌ را در جاده ای کویری جا داده ایم به امید تکه یخ های کوجکی که در لیوان آب مان شناورند‌ و گفتم که تصویری که از زندگی ایده آل داریم، هیچ وقت زندگی مناسبی برای ما نیست؛ همانطور که رویای زندگی در یخچالِ قصابی ، برای گربه زندگی مناسبی نمی تواند باشد‌. تصویری که گربه از آن یخچال دارد، هیچگاه سرمای غیرقابل‌ تحمل آنرا برای گربه نمی تواند نشان دهد‌. اما این یخچال رویای اوست‌. گفتم که بسیاری از رویاهای ما هم مثل همین هستند‌. همانقدر دست نایافتنی و همانقدر توهم آمیز و ویرانگر. 

ترلان برای من یک مفهوم است‌. مثل یک پدیده ی زمین شناسی که ناگهان اتفاق می افتد و در سرتاسر‌ قاره ای کشیده می شود‌. آمدن ترلان برای من مثل فوران آتشفشانی بود که کوهستان‌ های زیبایی را برایم ساخت و بعد از رفتنش آن کوهستان ها در قسمت بزرگی از قلب من بجا ماندند‌. گاهی طوفانی شدند و گاهی بهاری و سرسبز‌. قصه من و ترلان، قصه ی عاشقانه ی بزرگی بود که عاشقانه به پایان رسید و عاشقانه به جا ماند‌. بعضی وقت ها از چشم های درخشان دختر بچه ای زیبا، یاد چشم های ترلان می افتم، بعضی وقت ها در عبورِ آرام یک رودخانه، چهره ی ترلان را میبینم، همه چیزهای قشنگ در دنیا برای من به ترلان ختم می شود‌.

مرور کردن خاطرات را دوست دارم‌. یادم می افتد یکبار در اسنپ‌ سرش را روی شانه ام گذاشت و خوابید‌. من تمام راه را نگاهش کردم‌ و به این فکر میکردم که چرا تا حالا زیبایی چشم هایش را وقتی بسته هستند، ندیده بودم‌. آنروز یک چیز مهم را فهمیدم‌: چشم های قشنگ، وقتی بسته می شوند، قشنگیشان‌ بیشتر می شود‌. 

ما ممکنه غصه هامونو‌ فراموش‌ کنیم و اونا رو زیر یه گوشه از باغچه ی خاطراتمون‌ چال کنیم‌ اما هیچ وقت کسی رو که توی اون لحظه ها کنارمون بود و میخواست حالمون رو بهتر کنه رو‌ فراموش نمیکنیم‌. واسه همین توی روزای‌ سخت آدما‌ هیزم‌ اجاقشون‌ باشین تا سوزِ دمِ صبحشون

دلم میخواد یک چیزِ خیالی داشته باشم؛  رنگین کمانی، تکه ی ابری، درختی... بعد توی تنهایی هام به همون‌ چیز خیالی پناه ببرم. دوست داشتن، چیزِ عجیبی نیست‌؛ ماها فقط راهشو‌ بلد نیستیم‌ که به هم نشونش‌ بدیم... 

ماها برای نشون دادنِ عشقمون، از کلمه ها استفاده میکنیم؛ در حالیکه عشق رو اول از همه نوعِ نگاه کردنمون‌ لو میده و بعدش گذشت و فداکاری اونو به شکلی قابل لمس نشون میده. برای فهمیدنِ عشقِ آدما نیاز به زمان هست و چیزی که توی اون زمان بودند‌. 

انگار حجم تنهایی و رنج های همدیگر را بلد نیستیم. تو میدانی رویای من چیست؟ یا حتی آرزوی من؟ می دانی ترس هایم را؟ خوشبخت ترین روزم میدانی در کدام سال اتفاق افتاد؟ میدانی چه کسی با آمدنش‌ زندگیم ام را عوض کرده؟ میدانی کدام سیاره را بیشتر از همه دوست دارم؟ وقتی غمگینم‌ کدام آهنگ را زمزمه‌ میکنم؟ روزهایی که خوشحالم چطور؟ گفتم: میدانی وقتی خدا را گم میکنم، به کدام جای مقدس پناه میبرم تا دوباره پیدایش کنم؟ میدانی من خوابی تکراری را مدام میبینم که یک جای آجری و مقدس است و چند نفر از اولیا در ایوانش‌ نشسته‌ اند و پر از درخت است و حوضی بزرگ در وسطش؟ میدانی در طبیعت عاشق کدام لوکیشن ها هستم؟ بیشتر عکس هایم من کنار تک درخت هاست. حتی عشق را هم به تک درخت تشبیه میکنم. برای همین بیشتر دوستش‌ دارم‌. درختی سبز، میان دشت یا بیابانی‌ بی آب و علف که به زیستن‌ مشغولست‌. این خیلی شبیه پدیده‌ ی عشق است در آدم ها‌. میدانی کدام باور کودکی ام هنوز عوض نشده است؟ من هنوز هم فکر میکنم می شود روی ابرها نشست و وقتی رویشان‌ بنشینی‌ مثل پرِ قو کمی فرو می روند و شکل بدنت‌ را میگیرند‌ و سرعتشان‌ بیشتر میشود‌.

از ابرها که بگذریم، شیفتگی من به تابلو های نئونی، رنگ های نئونی، سرخابی‌ِ دیوانه کننده و بوی چمن و بوی نان تازه و بوی رنگِ روغنی تا تماشای چراغ های چشمک زن و غذا خوردن پرنده ها، حد و اندازه ندارد. گفت: هیچ کدامشان‌ را نمی دانستم‌. گفتم: نباید هم می دانستی... چون تو به دنبال من نیستی، به دنبال پناهگاهی هستی برای فرار از تنهایی‌ ات‌ و من برای اینطور رابطه ها بدترین پناهگاهم‌. برای من رابطه، پناه بردن نیست‌. مثل قدم زدن در روستایی‌ تارخی ست‌ که با هر پلک زدن، چیز تازه ای را کشف میکنی‌. رابطه سرتاسر‌ کشف کردنست‌ و پیدا کردن چگونگیِ راهی برای عاشق شدن میان این تفاوت ها. کسی که کشفی نمی کند و راهی پیدا نمی کند، رابطه ای را روی اجاق‌ قلبش‌ نگذاشته است‌. بعضی وقت ها آمدن‌ِ کسی ما را تنهاتر میکند و این یعنی حالمان در این رابطه اصلا خوب نیست‌.

دو سال پیش وسط های آبان بود که ترلانو دیدم. اولین باری بود که میدیدمش‌. پالتوی صورتی پوشیده بود، جینِ کاربنی‌ و کتانی های سرمه ای‌. لاک نزده بود و یکی از ناخن هاش‌ شکسته بود‌. رژ لب مرجانی زده بود و موهاش فرق وسط بود‌. من همون اولین باری که به چشماش نگاه کردم عاشقش شدم و تا آخرین روزی که کنارم بود، چشمم رو از چشماش‌ ور نداشتم‌. شده تا حالا یه نگاه خاصی همیشه توی خاطرتون‌ بمونه و یادتون تره هیچ وقت؟ چقدر قشنگه یادآوری‌ اون نگاه مگه نه؟

ما یه راننده ی مینی بوس داشتیم، همین که سوار ماشینش‌ میشدی، می گفت کرایه‌ ات را بده و اگر نداری، سوار نشو.  خیلی وقت ها از دستش ناراحت می شدیم. یکبار پرسیدم: چرا سر کرایه ها اینقدر تند رفتار میکنی؟ گفت پنج تا جوان بودند؛ ایستگاه آخر پیاده شدند و کسی هم نبود‌. گفتند ما به چیزی پول نمی دهیم‌. من هم حقم‌ را میخواستم. چاقو‌ زدند‌. یکسال‌ نتوانستم‌ کار کنم. زنم رفت کارگری‌ به خانه ی مردم‌. آنجا دستش‌ خورده بود و یه عتیقه ی زهرماری شکسته‌ بود‌. با کتک از خانه بیرونش‌ انداختند‌. دخترهام‌ یکسال مدرسه نرفتند چون پول کتابشان را هم نداشتیم‌. این مینی بوس را مثل گوشت قربانی تکه تکه کردم و فروختم تا نان شبمان‌ را در بیاوریم‌. از چرخ هایش بگیر تا تشک ها. این زندگی، جهنمی دوازده‌ ماهه بمن‌ بدهکار است‌. زیاد سخت نبود فهمیدنش. 

شده ام همان راننده ی مینی بوس بین شهری‌ که به هادی شهر مسافر جابجا میکند‌. من دل کسی را نمی شکستم‌. اما حالا خیلی راحت دست به بلاک می برم. بهترین دوست هایم را، کسانی را که با آنها خاطره داشتم و خیلی های دیگر را بلاک کرده ام. حتی وقتی مهران زنگ زد که هادی را چرا بلاک کرده ای، مهران را هم بستم. من به یک نارسائی مبتلا شده ام که میخواهم تنها باشم فقط. انگار فهمیدم آدم ها خیلی راحت می توانند هر طور که دوست دارند آزارت بدهند برای اینکه فقط دلشان اینطور می خواهد‌. می دانم دارم بد می شوم اما اگر کسی را نداشته باشی، بهتر از این است که آزرده شوی مداوم. یک جایی یادداشتی نوشته بودم که می ترسم به این تنهایی عادت کنم. اما حالا در وسط این تنهایی نشسته ام. دردی ندارم، حسی ندارم و همین طور زندگی می کنم. بین کتاب ها و سخنرانی های سال پنجاه ِ علامه ی دوست داشتنی. 

شهریار در شعر‌ "خان‌ ننه‌" می خواند: "نجه‌ من سنی ایتیردیم، دا‌ سنین تایین‌ تاپیلماز..." من تو را گم کرده ام.

دلم میخواهد چشم هایم را ببندیم‌ و پرواز کنم؛ آنقدر دور بروم که این خاطرات از من دور شوند‌. من خودم را گم کرده ام‌. 

حرف زیادی ندارم برای نوشتن. قبل ها می نوشتم که سبزم و جوانه خواهم زد‌. حالا خسته ام و شاید بهتر باشد بنویسم: دارم پژمرده می شوم ترلان! من در این تنهایی آرام آرام از بین می روم. من در آن روزها جا مانده ام‌. چرا دستم نمی رود تا عکسهایمان را پاک کنم و چرا مرورشان می کنم و چرا این درد را می کشم. همه جا نوشته که با زمان بهتر می شود این درد... اما چرا بعد از دو سال من هنوز دارم درد می کشم و چرا هنوز گوشه ی بزرگی از من در آن خاطرات جا مانده است‌. ترلان من چرا تنها مانده ام و چرا نمی دانم تو را کجای زندگی ام جا گذاشتم؟

ما برای هم نبودیم. ما مسافران قطار غریبی بودیم که زمانی را در یک ایستگاه خلوت با هم گذراندیم‌. اما چرا تو رفتی و من در آن ایستگاه ماندم و درد کشیدم‌. چرا آن روزها آنقدر خوب بودند که من حالا اینطور بد باشم‌. چرا هر کسی آمد تمام تلاشش را کرد تا میخ بزرگی بردارد و به زخم های من فشارش‌ دهد‌. چرا بعد از تو در زندگی من متروکه ای جا ماند؟ مثل شهری که یکباره زیر آوار برود‌. من غمگینم و دیگر هیچ کسی را ندارم. همین!