جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

جاهای خالی

جاهای خالی ما با رویاهایمان پر می شود

* مسافر قطاری هستم که هیچ ایستگاهی ایستگاه من نیست.
* تعادل را دوست دارم، چه در ترازوهای کفه ای چه الاکلنگ‌ بچه ها.
* به روح ایمان دارم و اینکه می تواند روشن و شفاف باشد.
* چیزهای ساده را دوست دارم: مثل مدادتراش، دوچرخه و ساعت شنی

ورق میخورد؛ کتابِ این روزهای کدر

دوشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۰۴ ب.ظ

بعد از مدت ها دنبال چیزی میگشتم که با آن شروع کنم نوشتنم را. چیزی که این روزها زندگی ام را دور دندانه های آن بچسبانم؛ چیزی که اگر یک نفر یک جایی گفت: نیم سطر از آن چیزی که هستی بگو، حتمن آن را بگویم. دارم خیلی فکر میکنم. به همه ی آدم ها فکر میکنم. به همه ی آنهاییکه حالا پیشم نیستند. راستی کدام یکی از آنها بدون اینکه عاشق شوند، شعرهای عاشقانه را زمزمه کردند؟

چه روزهایی آمدند و رفتند و من از هیچکدامشان ننوشته ام. چه آدم هایی به زندگی ام آمدند و رفتند و من هنوز از آنها ننوشته ام. از رویا ننوشته ام که هنوز هم میدانم قشنگترین دوستِ روی زمین بود و چقدر بی حاشیه از پیشم رفت و من ماندم و خاطره های بودنش.هرچند هنوز از کسی  ننوشته ام که طرحی از بهار باشد روی زمستان یخ زده ی قلبم. از رز ننوشته ام که حتی شکل نفس کشیدنش هم افتخار قلب من است؛ حیف که هیچ وقت فرصت نشد آرام در گوشش زمزمه کنم که عزیزترینم حتی وقتی اسمت را کسی صدا میزند، باز هم هر بار به آن چیزی که هستی افتخار میکنم. عباس که خاطرات قدیمی ام را مو به مو زنده میکند و غش غش میخندیم به دیوانه هایی که ما بودیم. منتظر مصطفا هستم که یک روزی با آن صدای  صاف و شفافش گلویش را صاف کند و بگوید: خب! از کجا مانده بودیم. اسم مصطفا که می آید، غم برم می دارد که اصلا یک روزی دوباره خواهم دیدش یا او رفت که برود و حالا حالاها آدمِ برگشتن نیست. 

پارنی جلوی چشم هایم بزرگ شد... درست روبروی چشم هایم. روز اول آنقدر کوچک بود که نگاهش کردم و گفتم: همه ی بچه ها این قدر کوچک می شوند؟ همه خندیدند. پارنی آرام آرام شروع کرد به دیدنم؛ روزی که گردنش را صاف نگه داشت، همه خوشحال بودیم. شکلات ها را نمی توانست دستش بگیرد و انگاری که از نتوانستنش حرصش گرفته باشد، یک مرتبه زار زار گریست. روزی که راه رفتن را یاد گرفته بود، هی زمین می خورد و هی بلند میشد و من آنقدر میخندیدم که صورتم درد گرفته بود. پارنی جلوی چشم هایم بزرگ شد. کم کم اسم هایمان را صدا زد و بازی کردن را یاد گرفت. ما همیشه بازی کردیم و همیشه به بازی کردنمان خندیدیم. یک نفر نوشته بود: عشق توهمی ست که از شهوت ما سرچشمه میگیرد. من خیلی وقت است حرفهایم را در دلم میگویم و بحث کردن را نمی خواهم. احساس میکنم  اینطوری زندگی قشنگتر میشود. اینبار هم در دلم خندیدم و گفتم: نباید که عشق را اینطوری معنی کرده باشیم؛ خب پس چرا من عاشق پارنی هستم!

گلدان ها را آب میدهم. این گل ها را داخل یک بطری آب معدنی به من داده بودند که پر از آب بود. من نگاهشان کردم یکیشان فقط یک برگ سبز بود و آن یکی ساقه ای بنفش بود. بزرگ بود اما نه آنقدر بزرگ. با نا امیدی روی صندلی عقب گذاشتم و شاید در دلم گفتم: این بود گل هایی که می گفتی برایم می آوری تا بکارمشان؟ من که از گل ها سر در نمی آوردم. توی گلدان کاشتمشان و نگاهشان می کردم که هر روز بی ریخت تر و پژمرده تر می شدند. وقتی دورشان می انداختم، گفتم حالا که در خاک زنده نماندید من هم همه ی آب را در دلتان میریزم که لااقل در دریا بمیرید. دو سه بطری آب ریختم و گلدان گل آلود شد. فردا دیدم رنگ و رویشان برگشته باز آب خالی کردم هر چه من آب میریختم، آنها گل میدادند. عاشق آب بودند. حالا آنقدر بزرگ شده اند که می ترسم یک روز بیدار شوم و ببینم تمام خانه را سبز و بنفش کرده اند. گل های پژمرده ام هم جلوی چشمانم جوانه زدند. زندگی داستان همین زایش ها و رویش هاست که سیر نشویم از بودن.

و این ها را برای سیمیا مینویسم که از آنجا که شب ها سرد می شد و الان خیلی خیلی سرد شده است، نوشته هایم را خوانده بود و برایم نوشت که کاش باز هم بنویسم چون او دلش می خواهد باز هم بخواند. و از آنروز نوشتن را بیشتر دوست دارم چون می دانم یک نفر هم هست که دوستش داشته باشد. صبح بیدار شدم و نوشته هایش را خواندم و وقتی به شرحی بر نگارنده اش رسیدم، از آن چیزی که خودش را معرفی کرده بود، خیلی خوشم آمد. دلم خواست یک روز من هم همچنین معرفی ای بر خودم داشته باشم و دلم خواست بروم تا آخر شب به این فکر کنم که من چرا دارم اینقدر تلاش میکنم؟ 

به آخر حرف هایم رسیده ام و حالا فهمیدم اینطور باید این نوشته را شروع میکردم که زندگی حاصل بهم پیوستن احساساتی ست که ما به دنیا داریم‌. گاهی مثل پارنیِ من پر از شوقِ بودن هستند و گاهی مثل آن گل های پژمرده منتظر آبی هستند که دلیل رویششان‌ باشد. همینقدر ساده و همینقدر تماشایی. چیز دیگری نمی نویسم جز یک آرزو و یک خواهش؛ آرزو این است که آنقدر رویا ببافید که دویدن میان مزرعه ی گندم را در حالیکه میخندید، با کشیدن انگشت هایتان  لای موهای معشوقه تان اشتباه بگیرید و  خواهش هم اینکه بگذارید همه زندگیشان را بکنند که دنیا در میان این دگرگونی ها معنیِ خودش‌ را کامل میکند.

نظرات  (۱)

  • سیمیا ‌‌‌‌‌
  • من رو خوشحال و شرمنده کردید آقای عطا! 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی